تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


 

روسریش را مدل کلفتی بسته.  و مثل آتش پاره هِی می آمد هِی میرفت و تند تند پذیرایی میکرد و شربت و دستمال می آورد و جمع میکرد. چقدر زیبا شده نیم وجبی. یکتا ناصر و چیزی بالاتر بود برای خودش. نشستم یک گوشه و کِز کردم توی خودم و هِی یک نفر توی من، میزد تویِ سرم که ببین این فسقلی را نصفِ نصفِ تعدادِ سالیانت، زندگی کرده است و توی رقیبانت جا گرفته و تو نصفِ نصفِ او هم زبان نداری و  توی سنِ او یک خرِ واقعی بودی و رفتی توی حمام و با آن اشیا و در تنهایی هات با

ادامه مطلب  

 

یادم می آید بچه بودم (شش-هفت ساله).. یك نقاشی ساده از دو تا بچه (یك دختر، یك پسر) كه داشتند با هم حرف می زدند توی یکی از کتابای خواهر بزرگترم دیدم! دختر به پسر گفته بود: «من ماهی خیلی دوست دارم!» و توی ابر فكر بالای كّله اش ، یك ماهی قرمز داشت توی تُنگ شنا می كرد. بعد پسر گفته بود: «من هم همینطور!» ... و توی كله ی او یك ماهی بود كه داشت توی ماهیتابه جلزو ولز میكرد!یادم می آید تا مدتها هر وقت می خواستم بگویم فلان چیز را "دوست دارم" ، به تته پته می افتادم كه

ادامه مطلب  

گفته بودم ........  

گفته  بـــودم بی تو می میــرم ولی ایــن بار ، نهگفته بـــودی عاشقـــم هستی ولی انگــار ، نه
هـــرچه گویی دوستت دارم به جز تکرار نیست
خو نمی گیــــرم به این تکــــرارِ طوطیــــوار ، نه
تا که پا بندت شَــوَم از خـــویش می رانی مـــرادوست دارم همدمت باشــم ولی ســــربار ، نه
دل فروشی می کنی گویا گمان کــــردی که بازبا غــــرورم می خـــــرم آن را در این بــازار ، نه
قصد رفتن کـــــرده ای تا باز هـم گویــم بمـــانبار دیگـــر می کنــم خواهش ولی

ادامه مطلب  

دوشنبه 95/09/01  

تو اولین روز آخرین ماه پاییزیم و همچنان در حسرت بارون و یکم هم برف .... هوا شناسی گفته فردا برفی اما احتمالا فقط ارتفاعات و بقیه جاها فقط سرد بشه یعنی باید شال و کلاه کرد ....
روزها می گذره از پی هم بی دریغ ... تو تمام دو ماه گذشته که پاییز شروع شده جز هوا که زود تاریک میشه و صبح دیر روشن میشه اصلا احساس پاییزی نداشتم غیر دیروز تا حالا ... واقعا فصل سرما شروع شده ... شال گذشته این روزا دنبال پایان نامه بودم اما امسال خیلی بی هدفم .... نمی دونم چه کاری می تو

ادامه مطلب  

ای کاش...  

کاش هوا بودم و نفس میکشیدیم.کاش خورشید بودم و بهت میتابیدم.
ای کاش صمیمی ترین دوستت بودم و با هم تمام شهرو میگشتیم.کاش پدرت بودم بدون اینکه کسی فکر بد کنه بغلت میکردم میگفتم تو زیبا ترین دختر روی زمینی.کاش خواهرت بودم و دستاتو میگرفتم میگفتم تو فهمیده ترین خواهر دنیایی.ای کاش مادرت بودم تا بدون این که من چیزی بگم خودت با علاقه میومدی بغلم میکردی.ای کاش لا اقل این دسته نوشته هایم را میخواندی و میگفتی بدک نبود.ای کاش،کاش گفتن هایم سودی داشت.ای

ادامه مطلب  

گریزی هست؟ 1  

+ شما آن پایین،چیزی که گفته بودیم پیدا کردی؟
- من فراموش کرده بودم دنبال چه چیزی باید بگردم
+چرا فراموش کردی؟
- چون کار میکردم.از صبح تا شب جان می کندم.برای یک وعده غذا مجبور بودم مثل سگ بدوم.وقتی غذا می خوردم دوباره گرسنه می شدم و مجبور بودم دوباره کار کنم.زندگی من همه اش شده بود کار و کار و کار.فکر به دست اوردن اسایش همه چیز را از خاطره ام برده بود.هر چه بیشتر دنبال اسایش می رفتم آن را کمتر به دست می آوردم.ما آنجا مظلوم بودیم.
+از کسی کمک نخواستی؟


ادامه مطلب  

 

چند ماه پیش یکی بازوم را کشیده بود و گفته بود "وای پریسا"!. همین که برگشتم، دستش را باز کرد که یعنی بیا بغلم! ماندم توی معذوریت و رفتم بغلش! خواستم بگم "ببخشید شما؟" اما مهلت نداد و شروع کرد از خاطرات دبیرستان گفتن. کمی که گذشت چهره اش به نظرم آشنا آمد ولی اسمش! هیچی یادم نیامد. مدام سوال میپرسید "پریسا یادته خانوم غفاری چقدر سخت گیر بود؟" " گروه رباتیکتون چی شد مقام اوردین؟" " یادته تو و عابدی مهتابی مدرسه رو شکوندین؟"( اینو بفهمم کی بهش گفته کشتمش!)

ادامه مطلب  

 

اوّلین بار که رفتیم کافه، همچین وقتی بود توی محرّم. من خیلی دل‌گرفته بودم. تو روضۀ «جون» برام می‌خوندی که غمگین نباشم از هیچی شدن و من اشک می‌ریختم. تو چه روضه‌خون خوبی بودی، چه قدر خالی شدم پیشت. کی گفته هیأتای الآنمون هیأت‌تر از اون کافه‌هه ست؟

ادامه مطلب  

حسین بن علی....  

 
‌‌‌‌❤ غزل: حسین بن علی«ع» ❤️
 
 
 
من اگر    نقاش   بودم   كوفیانِ 
بی وفا را ؛
در حضورِ مُسلم و تنظیمِ پیمان 
می كشیدم!
 
من اگر نقاش  بودم  سرزمینِ 
كربلا را ؛
چون گلستانی میانِ باغِ رضوان  
می كشیدم!
 
 من اگر نقاش بودم عكسِ شیرِ 
كربلا را ; 
زخمی از کین ورزیِ   و  رشکِ  
شُغالان می كشیدم!
 
من اگر  نقاش   بودم    اصغرِ 
شیرین زبان را ؛
بر سرِ دستِ پدر   مانندِ  قرآن 
می كشیدم! 
 
من اگر نقاش بودم ذوالجناحِ 
با وفا را ؛
از غمِ اربابِ خوبش زار

ادامه مطلب  

تولدت مبارک عزیزم  

اگر باران بودم آنقدر میباریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم
اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم
اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیمت میکردم
اگر عشق بودم آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم
ولی افسوس که نه بارانم ، نه اشک ، نه گل ، نه عشق اما هرچه هستم دوستت دارم.
تولد مبارک عزیزترینم
البت پیش پیش

ادامه مطلب  

.....  

یعنی گفته بودم دیگه نمیام وبلاگ فقط جمعه ها اما باز اومدم....این عشقایی که توی رمانا و توی اینترنت هست یعنی کلا همش الکیه؟؟؟؟؟؟حالا نمیشد نصفش راست بود و ادما توی واقعیت هم اینقدر عاشق و شیدای واقعی بودن؟؟مردم شانس دارن ماهم داریم...اییشششش...

ادامه مطلب  

 

گفته بودم.همان جا که اسمش را برای اولین بار برد،گفته بودم که دوست دارم ببینمش.و فکرم پرواز کرده بود به سال ها پیش.به آن جا که آمده بود ایستاده بود،ارائه داده بود،شعر خوانده بود،قشنگ خوانده بود،قشنگ آمده بود،قشنگ رفته بود و من در دلم نام کوچکش را با شرم برده بودم.این سال ها اما هیچ ندیده بودمش.هیچ نشانی نداشتم.فکرش را هم نکرده بودم.وقتی گفتم دوست دارم ببینمش بی خیال بودم.انگار که بگویم دوست دارم معلم ریاضی سوم راهنمایی ام را ببینم و هیچ فکرش ر

ادامه مطلب  

 

 
در سراسر زمین جای آرام می جستم؛ولی برای من، در زمین، جای آرامی نیستروزگار را چشیدم و او هم مرا چشید؛طعم آن تلخ و شیرین بود ،گاهی این و گاهی آندر پی آرزوهایم بودم ولی مرا بَرده کردندآه! اگر به قضا رضا داده بودم، آزاد بودم.
 
 
 

ادامه مطلب  

 

چار پنج ماه پیش ژله خریده بودم.سه چار هفته بعدش بابا مامانم قرار بود بیان.بعد تصمیم گرفتم براشون شام درست کنم.اخرایِ شام درست کردن بودم که یادم افتاد مامانم خودش عادت داره درست کنه بیاره.ولی خب درست کردم دیگه.الویه مرغ بود با خوراک مرغ غذام.چون برنجم همیشه دونه هاش مث پلاستیک میشه درست نکرده بودم.بعد اون ژله هاییرم که خریده بودم درست کردم..شما که نمیدونید بابام یکی از ارزوهاش اینه که ببینه من غذا پختم.واقعا یکی از ارزوهاشه.خب بعد که بابام این

ادامه مطلب  

تو فکر یک سقفم !  

نقاشی سال ها پیشم را که دهکده / شهری را کشیده بودم با خانه های فراوان نشانت داده باشم و پرسیده باشم : « به نظرت کدومشون خونه ی منه ؟ » نگاه کرده باشی طولانی ، تمام خانه های کوچک و بزرگ و کوتاه و بلند را با پنجره ها و آنتن های تلویزیون و اینها ، بعد امیدوارانه یکی شان را انتخاب کرده باشی و من الکی اخم کرده باشم و گفته باشم : « نخخخخیرم ! این کوچولوئه که جدا از بقیه س وسط این همه درخت خونه ی منه ! » و تو گفته باشی : « قبول نیست ! من اصلن اونو به حساب نیاور

ادامه مطلب  

 

گفته بودی بعضی از شب ها از خواب میپرم 
و من چقدر زنانگی پس انداز کرده بودم برای اولین شب پریدگی ات در آغوشم....
حس میکنم امشبم از اون شباس که تو از خواب بپری...ولی روم نمیشه بهت پیام بدم بگم....
امروز تو جعبه ارزوهام اسمشو نوشتم....این یعنی دلم میخواد جوونیمو باهاش بگذرونم
انتقالی لطفا:)
 

ادامه مطلب  

 

هشت شب بود که زنگ زد . با یک شماره ی ناشناس و گفت که داستان هام را بفرستم برای جشنواره  .عصبانی بود که چرا خطم خاموش بوده و سه بار تکرار کرد که از ده آبان تا حالا هر روز به من زنگ زده و خطم خاموش بوده .من آن موقع ایستاده بودم دم در خانه ی مهسا اینها . چادر روی سرم سر میخورد . یک دستم بندِ لباس مشکی خال خالی ام بود ودست  دیگرم گیر سفالی که چند روز زحمتش را کشیده بودم . چادرم سر میخورد ومن دستم پر از خاک های نرمی بود که از سنباده زدن ِ ظرف روی دستم مانده

ادامه مطلب  

پارسال...stop looking for happiness in the same place u lost it  

چرا از احساسات قدیمی فقط اون بد هاش همراه آدم میمونه؟هیچ حس مثبت و خوبی ب "م" ندارم فقط روحم زخمیه...نمیدونمم کی زخماش خوب میشه...,موقع امتحان هم بیشتر یاد زخمام میفتم...مث بچگی ها ک دوست داشتم زخمامو بکنم الانم انگار دوست دارم خودآزاری کنم هی این خاطراتو نبش قبر میکنم
*انقدر مرد نبودی ک بیای رو در رو شی باهام و بهم بگی... انقدر اذیتم کردی تا خودم با پای خودم برم...
^میدونی هرکی جای تو بود این حرفو میزد حسابشو میرسیدم...بهت گفته بودم هرچی هم بگی هرچقد

ادامه مطلب  

کی این جمله رو یادشه؟  

بنتی: موفق شدنِ ما یک در میلیونه.جینجر: پس هنوز امیدی هست+واقعن دقت نکرده بودم که ازون موقع 10 سال میگذره و من هنوز توی ده سال پیشم موندم.یه بچه ی 4 ساله که صبحا مامانش میرفت ابجیشو برسونه مدرسه و باباش هم میرفت دانشگاه و اون کل صبحای سال میشست سیندرلا دو رو نگاه میکرد و خسته نمیشد.کاشکی هنوزم مثل اونموقع ها بودم.یادش بخیر میرفتم توی تشت میشستم و خودمو میچرخوندم و چرخ و فلک درست کرده بودم واسه خودم....بچه بودم...فقط 4 سالم بود

ادامه مطلب  

خیالی که نبود...  

هفت وادی پیش رویم بود،من در بستر خفته بودم.به خیال خودم همت کردم!برخاستم،در را گشودم،در خیالم قله ی قاف را می دیدم،قله نزدیک می نمود.چه می دانستم این نزدیکی از بزرگی اش است نه نزدیکی من!احمقانه و با غرور به قاف سلام کردم گویی هفت وادی قدمی بود اما پا از منزل که بیرون نهادم آن چه دیدم دام بود و دانه و من پرنده ای کوچک تر از مگس!قاف کجا و مگسک کجا؟در خم کوچه ی اول ماندم،پابند شده بودم؛رو به عقب کردم اما در منزل بسته بود و هوا هوای سرمای عجوز بود من

ادامه مطلب  

اوضاع را تغییر خواهم داد...  

دوست داشتم بنویسم و کامنت شما مزید بر علت این نوشتن شد!
خب...طبق تمام این بارهایی که من کسی رو دوست داشتم عزیز مرموز
رو هم اوایل ازش بدم میومد!
از زردک بودنش
از قد درازش
از شلوار اسلش زرشکی اش سر کلاس بیان بدنی
از همون روزی که خودشو با پریناز پرت کرد تو کلاس خاستگاه آیین و درام
از همون:
" بچه ها فکر کنم کلاسو اشتباه نشستید بیاید کلاس 404! "
از این که همه درسایی که من باید از اول می خوندم اون یه بار پاس کرده بود!
از این که هیچی عین خیالش نبود!
از خیلی چی

ادامه مطلب  

 

دیشب شوک عجیبی بهم وارد شد، فقط میگفتم کاش سما دروغ گفته باشه و ازدواجش بهم نخورده باشه چون قبلا ملیکارو دیده بودم که چقدر داغون شده بود و دوست نداشتم سما هم داغون ببینم...
* روزا دارن میگذرن و من بجای پیشرفت فقط دارم پسرفت میکنم... از اون پسرفت هایی که فقط دوست داری بمیری و نبینی...

ادامه مطلب  

 

 
عجب خوابی دیدم دیشب ! 
هنوز شوکه ام .. فقط دارم سعی میکنم از دهانم نپرد که برای ماه تعریف کنم . 
ماه بشنود خیلی بهم میریزد .. مثلا بگویم خواب پسر خاله ت که از بچگی عاشقش هستی و از بداخلاقی و غرور و تکبر و تند خویی چیزی کم ندارد را دیده ام که عاشقم شده و ازم خواستگاری کرده و منم که میدانستم باهم خیلی خیلی فرق داریم با بداخلاقی و عصبانیت جواب رد دادم .. ماه هم در خواب ایستاده بود کنارم .. پسر خاله ش سوسک شده بود ..
 
قبلا ها یکبار ماه سر چند قضیه  به شوخ

ادامه مطلب  

2  

هنوز خاطراتت جا مانده لابلای زندگی ام؛ اه! دیروز بود که پوشیه ای که با هم از قم خریدیم جمع کردم و گذاشتم توی همان ساکی که برایت بسته بود. یا به دست خودت می رسد یا نرگس. امروز یادم افتاد قرص نعنایی که با هم از قم خریده بودیم هم هنوز هست؛ همیشه خواستم با کسی خاطره نداشته باشم؛ گفته بودم خاطره ها بیچاره ام می کنند... من یکه و تنها با حجمی از خاطراتی که نمی دانم با آن ها چه کنم... هر چقدر فرار میکنم باز خاطراتت دنبالم می کنند... هر چقدر سعی می‌کنم ردپای

ادامه مطلب  

 

نمیدونم بعد چند وقت پیام داده بود و بهم گفته بود امیدواره ازش کدورتی نداشته باشم . یه لحظه ذهنم وایستاد. دلخور؟ چرا؟ چی شده بود مگه؟ یادم افتاد که اول مهر چیکار کرده بود. چیکار کرده بود ک بشدت از دستش عصبانی و ناراحت شده بودم و بعد ترش هم اتاقیم یادم انداخت که کلی هم گریه کرده بودی از دستش اون روز. بعد یهو خنده ام گرفت . آدما زود برام فاقد اهمیت میشن یا من آدم فراموش کاری شدم یا از مهربونی احمقانمه که یادم نمیاد آدما چیکار کردن ؟ واقعا کدومه؟ هن

ادامه مطلب  

 

کاش کنارش بودم یا حداقل بهش می گفتم که میان مریضی مادر و حال خراب پدرت، اگر کاری داری به من بگو، کمک ات بکنم یا من بروم دنبالش که لااقل تو هم به دل مشغولی ات کمی برسی. یا کمی نگران درس و کار و به قول خودت جلب رضایت دوست و دشمن باشی. ولی نشد یعنی نمی شود ... شاید .. نمی دانم .. حالا که با یک مبارک باشی کمرنگ لابه لای آن همه پیام که فکر می کنم تا الان گم شده باشد، یک طوری گفته باشم که امروز را یادم نرفته بود.

ادامه مطلب  

33  

*من قبلا هم از انتظار حرف زده بودم ! دیگه نمی دونم چیکار کنم انتظارات ازم بره پایین ! بابا به من چه اخه ؟! ای بابا اگه گذاشتن مثل ادم زندگیمونو بکنیم ؟!
*خسته و کوفته میرسی خونه ؟!
بابا :علی ؛ توی اداره مشکلی داری ؟! 
من : کسی چیزی گفته ؟! اره خب پام درد میکنه ؛ همون مشکل همیشگی !!! کسی چیزی گفته ؟!
بابا : اینطوری استخدامت نمی کنن ! مهم نیست کی گفته فقط خواستم بدونی اینطوری استخدامت نمی کنن !
من : باشه ( توی دلم >>> کاش لااقل میپرسیدی وضع پات چطوره ؟! کاش لاا

ادامه مطلب  

نمیدانم  

 
 
گفت فرزندم را تنها به خانه گذاشته ام تا این دستمال ها را بفروشم ، دستمال ها گران بود ولی آن را خریدم
یادم نمی آید مرا چه دعایی کرد ! بلند دعایم کرد و رفت! شاید سر منزل آن دعا فصل دوستی بی عاقبت ما 
بود!
 
امشب که فهمیدی دروغ گفته بودم ! و من پاسخی برای تو نداشتم! جز سکوت!
اصلا خوب است شاید اینگونه به خیر و صلاح است ! بگذار هرچه میخواهد بشود! اصلا هرچه بادا باد!
سکان را به ناخدا بسپار!
 
 

ادامه مطلب  

دل آشفته‌ی ما را سرِ مویی دریاب*  

پیش‌تر گفته بودی "بخواهم. بخواهی، لب تر کنی، ترک سر آب خوردن است." نخواستم‌ت؟ گیرم دیر و دل‌گیر. تنها گذاشتم‌ت چون جاهل بودم به این‌که می‌خواهی‌م. حالا اما، این که می‌کنی با من، رواست؟ لابد هست. باید تاوان پس بدهم. ببین این جگرِ شرحه شرحه را. ببین. نگاه کن آتشی که می‌سوزدم.. 
*بی‌دل

ادامه مطلب  

 

بعد ۵۱ روز گند زدم.حالم بهم میخوره از خودم و هرچی چت روم و سایت مزخرفه.از ده مهر پاک بودم چقدر لذت میبردم تو چند دقیقه به باد دادمش.چقدر تو این مدت خودمو مقاوم کرده بودم.نباید تنها می موندم و بیکار.باید خودمو مشغول میکردم.
خدایا منو ببخش
خدایا ببخش غلط کردم
میدونم اون دفعه هم قول داده بودم دیگه تکرار نکنم ولی نشد.این دفعه بیشتر سعی میکنم

ادامه مطلب  

 

*عجب صبری خدا دارد !*
اگر من جای او بودم .همان یک لحظه ی اول ،که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،جهان را با همه زیبایی و زشتی ،به روی یکدگر ، ویرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !اگر من جای او بودم .که در همسایه ی صد ها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم ،نخستین نعره ی مستانه را خاموش آن دم ، بر لبِ ، پیمانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !اگر من جای او بودم .که می دیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین ،زمین و آسمان را واژگون ، مست

ادامه مطلب  

هارداسان؟  

چوخ دوشورسن یادیمه ای نازلی یاریم هارداسان؟
یاندیم هیجرانینده من ای گول عذاریم هارداسان؟
 
چون گؤزومدن گئتمیسن هیجرینده آغلار قالمیشام
یانددیریب یاخدین منی ای گؤز شراریم هارداسان؟
 
کیم سنی من تک سئوه ر هم سن بیلردین هم ده من؟
آختاریم هاردان سنی ایتگین باهاریم هارداسان؟
 
عشق صحراسینده من ایتگین دوشوب تک قالمیشام
جان بدندن چیخماق ایستیرای نگاریم هارداسان؟
 
دورماق ایستیر قان داماردا پیکریم ایشدن دوشوب
سسلیم هاردان سنی ای نازلی یاریم

ادامه مطلب  

خواب و رویا  

جلوی نشسته بودی و منی که باورم نمیشد تو در جلویم باشی و روبروی من! نگاهت میکردم ،نه بلکه خیره ات شده بودم ولی باز مثل همیشه شرمم می شد و نگاهم را می دزدیدم ولی باز به سمت چهره ات بر می گشت مسلمن قبلم تند تند میزد. فکر و ذهنی و حرکاتی که نه از معز از قلب دستور میگرفت.
 چشمان رنگی ات غرق شده بودم در دریای اعماق وجودت ... غرق شده بودم مثل غرق شدن در عشق یکطرفه... غرق شدم وقتی دیدمت و نتوانستم بی تفاوت باشم ... نتوانستم و باز فکر و خیال و... اما تو جلویم بود

ادامه مطلب  

 

خدایا میدونم چرا کارم درست نشد امشب پی بردم چون امید به بنده تو بسته بودم خدایا الان میفهمم اون حرف اقای نخودکی که میگفت خدا گفته اگه تو هر کاری به بنده من امید داشته باشی و به من نداشته باشی به جلالم قسم که نا امیدت میکنم واقعا من نا امید شدم خدا یا غلط کردم از امروز توبه که بقیر از تو به کسی امید داشته باشم اینو مینویسم که یادم نره خدایا خودت و امام زمان کمکم کنید 

ادامه مطلب  

 

حیفِ روزای رفته حیفِ روزای با تو
گفته بودم نباشی غصّه می گیره جاتُ
انتظاری ندارم از تو که داری میری
فکرشُ می کردم یه روز دلخوشیمُ بگیری
فکرِ دنیای بی تو فکرِ عمری که میره
گفته بودی که هرگز من رو یادت نمیره
خونده بودم من از چشات داری دل میکَنی
حالا که سوختم من به پات حرفِ رفتن می زنی

ادامه مطلب  

آن چنان غرق تو بودم که خودم یادم رفت  

آن چنان غرق تو بودم که خودم یادم رفتخیره در چشم تو آنقدر که غم یادم رفت
نذر چشمان تو هر شب به حرم می رفتممحو چشمان تو بودم که حرم یادم رفت بین دستان تو با من دو قدم فاصله بوددو قدم فاصله تنها، دو قدم یادم رفت خواستم نام تو هر روز به یادم باشدپشت دستم بنویسم... که قلم یادم رفت کاش میشد به من و حرف دلم گوش کنیکاش باور بکنی حرف خودم یادم رفت..!

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1